حكيم ابوالقاسم فردوسى

564

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

اسفنديار ژنده پيل بر خاك آمد و گيتى بر ما همچون شبى تيره گشت . پس هر دو از پيش سپاه ، پياده به نزد اسفنديار پهلوان دويدند . چون به آنجا رسيدند ، بر جنگى او را پر از خون و تيرى پر خون نيز در دستش بديدند . پشوتن جامهء خود را چاك بكرد و خروشان خاك بر سر بريخت . بهمن نيز بر آن خاك مىگشت و رخسار خود بر آن خون گرم مىماليد . پشوتن مىگفت : براستى كه چه كسى از آورندگان كيش و يا بزرگان ، راز گيتى را مىدانند ؟ كسى چون اسفنديار كه از براى كيش با مردانگى شمشير كين بكشيد و گيتى را از بد بت‌پرستان پاك بكرد و هرگز به بدى دست نيازيد ، به روز جوانى نابود گشت و سر تاجورش بر خاك آمد . ليك بدكارى كه گيتى ازو پر از درد و جان آزاد مرد ازو پر از آزار است ، روزگار فراوانى بر او مىگذرد و هرگز از كارزار بد نمىبيند . آنگاه آن جوانان ، اسفنديار شاه را در بر گرفتند و ازو خون را پاك بكردند . پشوتن با رخسارى پر از خون و دلى پر از درد پيوسته بر او مويه مىكرد و به زارى مىگفت : اى اسفنديار پهلوان ، اى شاه و از نژاد شهرياران ، چه كسى اين چنين اين كوه جنگى را از جاى بكَنْد و چه كسى شير ژيان را از پاى بيافكنْد ؟ چه كسى آن دندان پيل پسنديده را بكَند و چه كسى اين كوههء درياى نيل را بيآكنْد ؟ از چشم بد چه بر اين دودمان رسيد ؟ همانا كه بىگمان بر بدكنش ، بد خواهد رسيد . آن دل و هوش و آيين و توانايى و اختر و كيش تو كجا رفت ؟ آن آهنگ تو در رزم كجا شد ؟ كجا شد آن آواز خوشت در بزم ؟ چون گيتى را از بدخواه پاك كردى و هيچ از شير و مار نترسيدى ، اكنون كه روزگار سودمنديت بود ، تو را بر خاك مىبينم . اسفنديار پر دانش كه چنين شنيد ، گفت : اى مرد داناى بهروز ، اين چنين خود را در پيش من تباه مساز . زيرا كه اين سرنوشت من از آسمان و ماه بود . سرانجام بستر تن زنده ، خاك باشد . پس ، از براى كشتن من بدين سان منال . فريدون و هوشنگ و جم كجا رفتند ؟ از باد آمدند و به دَم بازگشتند . آن نياكان پاك زاده و پاكان برگزيده و سرافراز ما برفتند و جاى خود را به ما سپردند . هيچكس در اين سراى سپنجى نمانَد . من در گيتى ، چه آشكار و چه نهان ، فراوان كوشيدم تا راه يزدان را به جاى